به هر حال

دنیا اونی نیست که من فکر می کنم.

به هر حال

دنیا اونی نیست که من فکر می کنم.

وقتی از محدوده امنت خارج بشی،
بزرگ می شی...
+
تغییرات را در سخت ترین شرایط
بپذیر :)

شاید جنگ بزرگش کرده بود،وگرنه*...

چهارشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۷ ب.ظ

سال ها بعد از جنگ بود ،حالا ما کودکانی که از چنگ جنگ بیرون آمده بودیم توی کوچه های محل با دختر و پسر های قد ونیم قدِ همسایه فوتبال بازی می کردیم .

شاید تنها چیزی که صدای آژیر خطر،توپ و تانک، تصویر عمو آسف مهربان و گریه های از سر ترسمان را چند ساعتی از یادمان می بُرد همان فوتبال بود و بس...

باقی،، ،اعصاب خراب ننه جان و چشم منتظر به درش بود و ما که می دانستیم نباید جلوی چشمانش پرسه بزنیم...

روزی از همان روزها، بعد از فوتبال ، من و مریم کنار هم ایستاده بودیم.

  عروسک پلاستیکی ام که ننه جان  با شیشه نوشابه برایم درست کرده بود و از اضافه ی پارچه دامنِ چیتی خودش، برایش پیرهن گل گلی دوخته بود و با اضافه ی نخِ قالی بافی برایش گیس چیده بود ، را از روی سکوی سیمانی برداشتم .

مریم من من می کرد آن طرف تر ، علی و اصغرپفک و یک پسر دیگر که یکی از پاهایش را روی زمین و دیگری را به موتور تکیه داده بود باهم حرف میزدند .مریم من من کنان ادامه داد فاطمه آن پسر ک...  کههه... میبینی کنار علی وایس..اده به من گفته تا به تو بگم که دوست داره میگه تو رو می خواد، می خواد باهات دوست شه!!!

من گنگ بودم ،گیج می زدم ،اصلا ماتم برده بود!!از چه حرف می زد؟حالا باید چه کنم؟چه بگویم؟؟ضربان قلبم از همیشه تند تر شد نگاهی به آن طرف تر انداختم پسر با عینک ته استکانی اش به سمت من خیره شده بود،، لبخندی زد و پایش را از موتور جدا کرد و صاف ایستاد ..

من نگاهی به او و بعد نگاهی به مریم کردم ؛ گیس سیاه عروسکم را محکم گرفتم،، درحالی که اشک از چشمانم میبارید و سق میزدم ،، می دویدم  و می دویدم  و می دویدم...

در همان حال تصویر لبخند نفرت انگیز پسرکِ نکبت و فوتبال بازی کردنم با او از جلوی چشمانم رد می شد ...

به نزدیکی خانه مان رسیدم موهایم در هم رفته ،چشمانِ قرمز ،جای اشک روی صورت ولباس هایم خاکی شده بود ،، نگاهی به پاهایم کردم  وَبه  لنگه دمپایی نیم داری که بین راه مانده بود فکر می کردم و ترس از انتخاب یکی از این راه ها:: جواب ننه یا رفتن آن راه لعنتی و برداشتن دمپایی پاره؟؟


_اولین داستانیه که نوشتم که  البته خاطره ای شد با کلی تغییر

_برای  تمرین سخن سرا 



*وگرنه ما فقط ۱۱سال سن داشتیم...



  • فاطمه :)

نظرات (۱)

  • استاد بزرگ
  • جالب بود ...
    جنگ خیلی سخته خدا نصیب هیچ کس نکنه.
    :)
    پاسخ:
    ممنون..
    بله ولی سن من به جنگ قد نمیده فقط برای اینکه توی تمرین سخن سرا این کلمه باید به کار میرفت نوشتمش...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی