به هر حال

دنیا اونی نیست که من فکر می کنم.

به هر حال

دنیا اونی نیست که من فکر می کنم.

وقتی از محدوده امنت خارج بشی،
بزرگ می شی...
+
تغییرات را در سخت ترین شرایط
بپذیر :)

نتیجه چند روز کار کردن

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۰۸ ب.ظ

این  چند روز کار کردن واقعا سخت بود .

من مثل کسی که برای عزیزترین فرد زندگیش کار می کند کار می کردم بدون وقفه هشت ساعت کاری و با ده دقیقه استراحت!!!

ساعت های زیادی برعکس بقیه سکوت کردم.

ساعت های زیادی فکر می کردم .

بعد از سه روز کار کردن فهمیدم اگر پارسال این تجربه را داشتم الان بابت کارهایی که می کردم و رفتاری که طی سال داشتم خیلی خوشحال تر و راضی بودم .

روزها گذشت آنقدر پارچه های مختلف را قیچی زدم   که دیشب درد انگشت ِشستِ دستِ راستم امانم را بریده بود و من دم نمی زدم

پاهایم از اینکه بی وقفه سرپا بودم درد می کرد

انگشتانم و ناخن ها سباه شده.


اما می ارزد

چون حالا می فهمم همه مثل هم نیستند بعد از چند روز کار کردن پچ پچ ها شروع می شود از اینکه صاب کار(صاحب کار:))  ) از تو و کارت تعریف می کند بقیه زیاد خوششان نمی آید،از اینکه نمی دانستم هیچ وردستی مثل من  اینطور مثل یک خر سرش را پایین نمی اندازد و کار کند تا بقیه سواستفاده کنند.

حالا فهمیدم که من عاشق کار کردنم با وجود خستگی دوست دارم کار کنم و کار کنم.تمام غصه ها و فکر ها و دغدغه ها موقع قیچی زدن از یادم می رود.


از روز اول همه چرخکارها و صاب کار از من می پرسیدند به کارت علاقه داری و من تنها یک کلمه می گفتم :نه

صاب کار محترم ناراحت شد و گفت می خواهم با تو صحبت کنم

《از کارم گفت از اینکه خیلی عالی کار کردم و تا حالا اینقدر سریع پیشرفت را در کسی ندیده

گفت که ادامه دهم  و همراه درس خواندنم کار کنم

گفت حالا می توانم برخلاف همه چرخکارهایم  که باید چهار پنج ماه وردستی می کردند،تو را زودتر پشت چرخ بنشانم.》

《من ولی مثل کسی هستم که بهش گفتن برو یه گوشه اون خونه دایره ای شکل بشین!!! همین قدر سردرگم!》


  • فاطمه :)

نظرات (۲)

چه قدر عحیب بود متن! مجموعه ایی از حس های خوشحالی تحسین ناراحتی و وصف نامذیری رو به آدم القا میکنه! و آخر متن با خودت میگی: اوه! عجب!
پاسخ:
ممنونم که می خونید و نظر می دید.
خیلی حرفا هست که می خوام بنویسم اما توانایی نوشتن ندارم و نمی تونم کلمه هارو کنار هم مختصر و مفید قرار بدم :(
دقیقا همه این حس ها رو باهم تجربه کردم!
من فکر میکنم آدم باید بنویسه تا چجوریش دستش بیاد! مهم نیست چند نفر میخونند! مثل دوچرخه سواری میمونه...باید بار ها بخوری زمین تا یادش بگیری... من که به شخصه مدام میخورم زمین:)
پاسخ:
 درسته ،منم سعی می کنم  بنویسم . 
امیدوارم بلاگرای محترم از این که اینطوری اینجا شروع کردم ناراحت نشن .
ان شاءالله پس از هربار زمین خوردن بلند شی و محکم تر ،پربار تر  و پر انرژی تر ادامه بدی .
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی