به هر حال

دنیا اونی نیست که من فکر می کنم.

به هر حال

دنیا اونی نیست که من فکر می کنم.

وقتی از محدوده امنت خارج بشی،
بزرگ می شی...
+
تغییرات را در سخت ترین شرایط
بپذیر :)

حرف هایی زیر نور آفتاب

شنبه, ۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۴:۳۴ ب.ظ
"دو سال قبل"

رتبه های کنکور آمده بود ،،یکی از رتبه برترهای شهر شده بود،همان موقع با هم سر کلاسی خارج از درس نشسته بودیم،آمارش را هم نمی خواستی به گوشت می رساندند.مرفه بی درد تنها واژه هایی بود که بعد از شنیدن اطلاعاتش به ذهنم خطور می کرد...

آن روزها دوست داشتم جای او می بودم ،موقعیت اجتماعی و رتبه کنکور و پدر و مادر دکتر و ...اما این آرزو را یک فرض محال و نشدنی می دانستم!


"دیروز"

سر جلسه کنکور این بار کولر می خواست انتقام تمام فرصت های از دست رفته ام را از من بگیرد درست جایم را توی حلق کولر روی چارپایه ،گذاشته بودند،از سرما می لرزیدم بعد از دو ساعت خاموشش کردند اما هوار ته راهروای ها در آمد و دوباره روشن شد،جایم را عوض کردند اما دیگر فایده نداشت،نتیجه اش شد سردرد و میگرن لعنتی!حالا این ها بماند...

وقتی از جلسه بیرون آمدم برعکس همه زیر آفتاب تیز تیر روی پله های داغ نشستم ،پیرمرد مسئول آبی پوش با عصبانیت گفت برو رو چمنا بشین!درحالی که خودم  آن طرف تر دیدم موتوری جوان آبی پوش مادرهارا از روی چمن بلند می کرد...خلاصه پیرمرد به زیبایی تمام خستگی آزمون را به تنم نشاند و نگذاشت یخ های تنم آب شود ..رفتم روی سنگ های بزرگ دورتر از پله ها نشستم ،دخترهایی که هم مدرسه ای و آشنا بودند کنارم آمدند و نشستند .در حال حرف زدن بودیم که...

زنی سمتمان آمد و درباره ی آزمون میپرسید ،استرس از تمام صورت و دستانش موج می زد،دخترها رفتند و من زیر آفتاب نشستم و زن روبرویم رژه می رفت...گفتم دخترتون کنکور داره ،آمد و نشست کنارم گفت آره بچه ام خیلی استرس داره،علمش خوبه .فکر می کردم از داداشش بهتر میشه اما نذاشتنش خیلی اذیتش کردن همکلاسیاش ،منم نذاشتم بره مدرسه،میگه مامان میبخشمشون اما من نمیبخشم خیلی اذیتش کردن از مهر استرسش شروع شد! فقط نگران استرسشم خداکنه خوب بشه.بهش گفتم اگه نشد می فرستمت خارج از کشور(من :"( یکی باید با خودم حرف می زد) .

دیشب اصلا نخوابید گفتم منم از ۴تا۵خوابیدم:| گفت دیشب خودمو به خواب می زدم که اونم بخوابه اما نشد بغلش کردم و باهاش صحبت کردم و...فقط از ۲تا ۵ونیم خوابیده...یه ساعتی حرف زد ،قشنگ معلوم بود فهمیده نمی شناسمش گفت می دونی من کیم؟من نه؟! من مامان فلانی ام!!(یاعلی!خب چرا زودتر نگفتی خاصی تو چشام بود!:'(  ) درحالی که پسرش وتصاویر دوسال قبل تو ذهنم رفت وآمد می کرد .پسرش زنگ زد + مامان نیومد ،خوب بود؟  -نه فعلا نیومده. +مامان خودتو کنترل کن،نشون نده استرس داری! -باشه.توام بعدا خودت براش زنگ بزن و ....   

خداحافظی کرد و رفت.

ومن به آرزوی چرت و مسخره ام در دوسال پیش فکر می کردم و بعد از یک ساعت تعریف با این زن دوست ندارم حتی یک لحظه جای آنها باشم،کسانی که برای یک کنکور طوری رفتار میکنن که کسانی که می شناسم با همه درد وبدبختی و مشکلاتشان اینطور به هم نمی ریزند..            به دو سال پیش فکر می کردم که پدرش می آمد و کارهای پسرش را انجام می داد و همینطور به خودم که تنها اولین روزی که کلاس اول بودم مادرم یک شاخه گل دستم داد و سرکوچه  منتظر ماند تا به مدرسه بروم...


  بیایید :

*جلوی پای کسی که داره تلاش می کنه ،سنگ نندازیم.

*قدر داشته هامونو بدونیم،حالمون با خودمون خوب باشه.  

کلی از حرفا رو حذف کردم چون اگه کسی بخونه متوجه میشه در مورد چه کسی نوشتم..    


  • فاطمه :)

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی