به هر حال

دنیا اونی نیست که من فکر می کنم.

به هر حال

دنیا اونی نیست که من فکر می کنم.

وقتی از محدوده امنت خارج بشی،
بزرگ می شی...
+
تغییرات را در سخت ترین شرایط
بپذیر :)

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کلاس نقاشی» ثبت شده است

دل شوره دارم احساسی گنگ که  مخلوطی از شور و شوق و ترس و یاس و اضطراب است را دارم چون که امروز  اولین بار است که می خواهم برای رسیدن به رویای کودکی ام که تا همین چند وقت پیش مخفی اش کردم ،،سال ها نادیده گرفتمش و سراغش را نگرفتم یک قدم بر دارم...

 می دانی یک قدم نزدیکتر به آرزویی دیرینه شدن یعنی چه؟؟!

"دوشنبه حوالی پنج بعدازظهر"


 اولین نفر پا به آموزشگاه نقاشی گذاشتم پس از احوال پرسی کردن روی راحت ترین صندلی نشستم و مراحل ثبت نام را انجام دادم بعد از من شادگرد های دیگری یکی یکی آمدند و شلوغ شد

من پشت میزکار نشستم و با یک نفر دیگر که مثل من اولین جلسه اش بود شروع به کشیدن صورت داوود  اثری از میکل آنژ کردیم وقتی که می خواست نقاشی ها را تحویل بگیرد گفتم استاد این برادر داووده ها شما نمیشناسین (گفت از تمام شاگردانم می خوام این نقاشی رو بکشن و بعدها به خودشون نشون میدم...یه آرشیو بزرگ از این ها دارم.)

یک ساعت اول استرس داشتم و دستانم عرق می کرد اما بعد که خودم را بین گل و گیاه ها و کوزه های رنگی و تابلوهای زیبای اطرافم یافتم،،،بعد از اینکه همراه شجریان آهای خبردار را آرام زمزمه می کردم با آرامش به کشیدن مکعب ها ادامه می دادم و سعی می کردم  توضیحات استاد را روی کاغذ پیاده کنم...

درحین اینکه می کشیدم استاد صدا می زد که بچه ها نقاشی نرگس رو ببینید و من ذوق می کردم

چند دقیقه بعد میگفت نقاشی خانم فلانی را ببینید و من می دیدم و کیف می کردم به این فکر می کردم که روزی قرار است اسم من را صدا بزند...

آنجا مادری را دیدم که تصویر پسر کوچکش را به زیبایی و با ذوق بسیاری می کشید...

دقیقه های آخر کلاس بود و صدایمان  زد که انیمیشنی را از لپ تاپش ببینیم و در آخر گفت بچه ها سعی کنید فیلم و کتاب های خوبی ببینید و بخونید.

دوشنبه حوالی ۹شب

تمام


  • فاطمه :)