به هر حال

اعصابم به هم ریخته بود. ماه‌ها بود که با خودم لج بودم. خودم را کتک می‌زدم. گریه می‌کردم. زار می‌زدم، بی‌فایده. سیل هم از چشم‌هایم می‌آمد بغض و عصبانیتم از بین نمی‌رفت. رفتم دکتر. از خشم تمام نشدنی‌ام گفتم. کلافه بودم و گاهی آنقدر بی‌قرار می‌شدم که بالا می‌آوردم.

از چی عصبانی هستی؟  نمی‌دونم. از مادرم، از آقام.

مادرم همیشه نگران شکم آدم‌ها بود. با بقیه مسائل‌شان کاری نداشت. به این دنیا آمده بود که نگذارد کسی سر گرسنه زمین بگذارد. از دستش حرص می‌خوردم، از آن همه بی‌توجهی به خودش.
 دلم می‌خواست تکانش بدهم، کتکش بزنم. یک لحظه ترسیدم واقعا این کار را بکنم. (۱)

از بابات برام بگو.
تو که همه‌چی رو خودت می‌دونی.
بگو دیگه.
چرا من هیچ وقت نشناختمش، از این آدم‌های همیشه در سفر، ازش بدم می‌اومد.
خب. دیگه چی؟
همین ازش بدم می‌اومد. تو همه زندگی‌ام هم داشتم به همین قضیه لگد می‌انداختم.
چطوری؟
کلاً زندگی‌ام برعکس بود. شبی که بهم شلیک شد با خودم فکر کردم که دیگه حله، لازم نیست دیگه ادای آدمی رو دربیارم که دلم نمی‌خواد باشم. تلاش برای زندگی برعکس پدرم از من یه آدم عصبانی، الکلی و نیمچه‌خل ساخته بود. مثل من نباش پسر، اصلا واجب نیست. چون اصلش من بیشتر از اون چه که فکرش رو بکنم، عین همون بابام شده بودم. این رو همون هفته پیش که سکته کردم فهمیدم. اگه از این قضیه جون به در بردم اون‌وقت می‌زنم به جاده و یه خرده واسه خودم ول می‌گردم. (۲)

از خودت چی[عصبانی‌هستی]؟ زدم زیر گریه. (۳)

وقتی بارون می‌آد تو چترت رو باز می‌کنی درسته؟ چون می‌خوای خیس نشی.
 شانه‌ام را تکان دادم.
حالا فکرش رو بکن وقتی ساعت‌های زیادی داری پیاده می‌ری، ممکنه بارون تموم شده باشه ولی تو هنوز نگران باشی که خیس بشی؛ یا اونقدر تو فکر خودت باشی که متوجه نشی دیگه احتیاجی به اون چتر نداری. تو الان با چتر باز بالای سرت اینجا هستی. ولی دیگه بارونی وجود نداره. بدون چترت دیگه خیس نمی‌شی و اگه به موقع نبندیش نور خورشید و آسمون صاف رو از دست می‌دی.
طوری دست‌هایش را روی میز گذاشت که انگار می‌خواست چیز خیلی مهمی بگوید.
من فکر می‌کنم فکرهای تو و نگرانی‌های زیادت، برات مثل اون چتر شدن.
توی چشم‌هایم نگاه کرد تا ببیند حرف‌هایش را فهمیده‌ام یا نه؟
من حتی سرم را هم تکان ندادم. سر جایم خشک شده‌ بودم. احساس کرد حرف‌هایش را فهمیده‌ام چون ادامه داد: « بعضی وقت‌ها ممکنه آدم سر خودشو با نگرانی گرم کنه تا یادش بره که غمگینه.»
نفس عمیقی کشیدم و به حرف‌هایش فکر کردم. مطمئن نبودم که حرف‌هایش درست هستند. ولی مطمئن هم نبودم که اشتباه می‌کند. بالاخره گفتم: «شاید.» (۴)


از کتاب‌های:

(۱)و(۳): بی‌باد، بی‌پارو- فریبا وفی
(۲): بین دیوانه و رودخانه-استیفن ادلی گرجیس، ترجمه علی مجتهد‌زاده
(۴): چترتابستان-لیزا گراف-ترجمه نیلوفر نیکزاد

اولین کلاژی که تو ذهنم با چند پارگراف از کتاب‌های مختلف ساختم، یه متن سیاه و سمی‌ای ازش در‌اومد که نمی‌دونید. :))  می‌خوام بگم ببینید مغز حتی بدون نوشتن کلمه‌ای راه زهر ریختن خودش رو پیدا می‌کنه. :)) ولی واقعا از چتر تابستان برای بهتر کردن پایان این پست تشکر می‌کنم. 

به دعوت از گِلاویژ عزیز  برای چالش بلاگِردون.
 

  • فاطمه .‌‌

سلام.‌ 



دیروز با دوستم رفتیم بیرون سراغ برادرش. هوا تقریبا داشت تاریک می‌شد. دوستم سرعت داشت و یه قسمت از جاده پر از آب بود.
نمی‌دونم فشار قرنطینه، خوشحالیِ در جوارِ دوست بودن یا  به چه دلیلی بود که وقتی آب پاشید اطراف ماشین، به جای «اَکه هی» گفتن؛ در کمال ناباوری گفتم: «Wow»
و این ما بودیم که تا شب داشتیم به طرز واکنش نشون دادن من می‌خندیدیم.

دوستم می‌گفت: چون مسیر کمی طولانی بوده و رفتیم تو آب یه لحظه حس کردی شماله. :))
گفتم: حتما ترمینال به اون‌طرف می‌شه سواحل مدیترانه؟ هاوایی؟ آبشار نیاگارا؟ چه می‌دونم  جاهایی که مثال می‌زنیم اما اصلا نمی‌دونیم چه حسی‌ن؟ 


چون اسم چالش جدیده‌ی رادیو بلاگی‌ها
دل‌خوشی‌های صد کلمه‌ای بود.
و 
چون دیروز فهمیدم فامیلی دوستِ برادرِ دوستم دلخوشیه.
 در این چالش شرکت کردم.
واقعاً فکر کن فامیلی‌ت دلخوشی باشه. هر کی بپرسه خودتون رو معرفی کنید. می‌گی: دلخوشی هستم.
یا مثلاً:  دل‌خوشی کجایی؟ دل‌خوشی بیا. دلخوشی کِی بزرگ می‌شی؟ دل‌خوشی پاسخ بده. 

  

  • فاطمه .‌‌


[همه‌ی ما ول معطلیم. این محله تو طرحه و خراب می‌شه. ارزیاب بودن لااقل این خاصیتو داره که آدمیزاد جلوتر بدونه چی داره به سرش می‌آد!
نه_ دل‌بستگی خاصی به این محله ندارم؛ اما هیجانم برای محله‌ی جدید از اینم کمتره.  مگه اونو کی‌ها می‌سازن؟ همین‌ها؛ بساز بفروش‌هایی که محله‌های دیگه‌ رو از ریخت انداختن! خب  تکلیف من چیه؟ باید بگم یا نگم؟ به‌هر‌حال همسایه‌ها جدی نمی‌گیرن؛ چون میون مقامات مختلف سر این طرح اختلافه... ]


دیروز پنجره رو باز کردم. گفتم که هر روز پنجره اتاق رو باز می‌کنم و به آسمون نگاه می‌کنم. به ابرها. خوبه دو دیقه نفهمی چطور می‌گذره. ولی راستش تا می‌خوام نفهمم چطور می‌گذره دیدن زیبایی آسمون نفسم رو بند می‌آره.
سرمو بردم پایین تا برگ‌های سبز تو باغچه رو ببینم. راستش  می‌دونم بیست روز گذشته ولی هیچ حسش نمی‌کردم. اون برگ‌ها رم می‌دیدم و حسش نمی‌کردم. دیروز دیگه زیادی کش اومد.
البته به قول مامانم از روزگار بلندم نفهمیدم بهار اومده. پنجره رو که باز کردم تا یه کم نفس بکشم عطسه‌م گرفت. یکی، دو تا، سه تا... لامصب شمارش از دستم در رفت.
ته گلوم افتاد به خارش. آلرژی لعنتی باز شروع شد. آخه بگو گلو تو دیگه چته؟ به خاطر همینه هر سال وقت بهار عزا می‌گیرم. آبریزش بینی‌ و چشم هم شروع شد.
انگاری یه کیسه ادویه تو صورتم پف کرده بودن.
رفتم پایین. گفتم مامان من رفتم حموم.
نمی‌دونم چرا لعنتی یه دوش ساده گرفتن انقدر طولانی می‌شه. بعد از یه ساعت می‌بینم چشمم به کاشی خشک شده و با هوار مانیا به خودم میام.
گربه شور دراومدم. این سشوار هم دم عیدی سوخت. البته حق هم داشت، یازده سال ده‌نفری ازش کار کشیده بودیم. بی‌مزد و مواجب.
حوله رو دور موهام پیچیدم و اومدم بالا.
دو ساعت بعد. عه یادم رفت موهامو خشک کنم. صدام زد، کلیپسمو زدم به موهای خیسم و شالمو از دور گردنم انداختم رو سرمو رفتم.
اشتهام قیچ شده. کور نشده قیچه ولله. یکی از آبجیا کدو سرخ کرده بود آورده بود اون یکی نمی‌دونم کبه یا چی؟  این کرونا و خونه موندنم چه خلاقیت‌هایی که شکوفا نمی‌کنه. همچین دست پخت و بو و برنگ رو می‌بینی دوست داری یه دیس دو‌لپی بریزی تو شکمت، ولی می‌گم که چشم اشتهام چپ شده، دو دیقه بعد هیچی نمی‌تونم بخورم.
ظرف‌ها رو شستیم و جمع کردیم.
اومدم بالا. یه ساعت بعد مانیا اومد. گفت درس بخونی گوش بدم؟

گفتم؟؟
چراغ‌ها رو خاموش کردیم. یه کتاب رو که سرشب دانلود کردم شروع کردم به خوندن.
بارون می‌زد، نمی‌زد. یه بیست صفحه‌ای خوندم.  صدای خش و پشی اومد. قفلم شکسته که. مانیا ترسید. گفتم بخواب بابا. این کارا چیه؟
دو دیقه بعد ادامه کتاب رو شروع کردم خوندن. ساعت پنج صبح بود. دیدم شرشر اشکه که داره می‌ریزه. یه نگاه به مانیا کردم انگار ده ساعته که خوابیده. آی خیلی وقت بود اینطوری گریه نکرده بودم. می‌خوندم و گریه می‌کردم. ساعت شیش بود که تمومش کردم. شاید هفت اینا خوابم برده بود. یازده بیدار‌باش رو گفتن.
سرم درد می‌کنه، آره احتمالا به خاطر اینه که دیشب یادم رفت موهامو خشک کنم و با موی نم‌دار خوابیدم. فقط خدا کنه این میگرن لعنتی نگیره.
  اومدم بالا. این اشک لعنتی واینمیسته. خدا خدا کردم که کسی نیاد بالا.
 مامان در رو باز می‌کنه. نگام می‌کنه می‌گه چته باز داری فین فین می‌کنی؟ خب یه سیتریزین بخور. بعدشم تو که می‌دونی اینطوری می‌شی، آخه چرا  پنجره رو باز می‌کنی؟


[ گفتم چرا بمیری افرا_قیچی رو بذار کنار! تا کی به این گل نگاه می‌کنی؟ یعنی چیز دیگه‌ای تو رو به زندگی وصل نمی‌کنه_ حتی ما؟ گفتم بیرون برو افرا؛ زندگی ارزون نیست؛ آبروی ماست که ارزونه!
گفتم چرا بمیری افرا_عاقل باش_تو فقط بیست سالته! ]

  • فاطمه .‌‌