به هر حال

دنیا اونی نیست که من فکر می کنم.

به هر حال

دنیا اونی نیست که من فکر می کنم.

وقتی از محدوده امنت خارج بشی،
بزرگ می شی...
+
تغییرات را در سخت ترین شرایط
بپذیر :)

سوم ابتدایی: خوب یادمه موضوع نقاشیمون بود.نمی دونستم چی بکشم در واقع نمی دونستم چه شغلی رو دوست دارم.اون موقع ها هر چند وقت یک بار فیلم آتش بس رو نگاه می کردم. جو مهنازافشار منو گرفت و توی دفتر نقاشیم یه ساختمون نیمه کاره کشیدم که یه خانم خوشگله ی خوشتیپ(مثلا من:))  )از بالابر میره بالا و کلاه ایمنی  سرشه.



تا اول راهنمایی:هر وقت پسر خاله ام می خواست سر به سرم بذاره خانم مهندس صدام می کرد و حرصمو درمیورد چون من دوست داشتم خانم دکتر بشم!


سوم راهنمایی:یه روز یکی از خانمامون گفت آدم هر آرزو یا هدفی داره باید بنویستش تا تحقق پیدا کنه.گفت گوشه کتاباتون بنویسید می خواید چه کار بشید.خُب منم بچه ی حرف گوش کنی بودم.با این که اون موقع ها هیچ وقت با خودکار تو کتاب نمی نوشتم، صفحه اول حرفه و فنم رو باز کردم با خودکار آبی، گوشه بالاش نوشتم :فاطمه....وکیل پایه یک دادگستری، زیرشم یه خط کشیدم و به دوستام نشون دادم!


اول دبیرستان:موقعِ انتخاب رشته یه سری فرم دادن که اون فرم رو بر اساس الویت رشته های مورد علاقه مون پر کنیم.

من باز هم اون موقع عینهو اسب (بدون تحقیق و فکر)نوشتم ریاضی،تجربی،انسانی و.... .

چرا تجربی رو اول ننوشتم؟ استدلالم این بود که آبجیام رفتن چی شدن؟من تجربی نمیرم به جاش ریاضی میرم.بدون تحقیق و...

راستش مامانم یا  بابام یه دورانی اگر جلسه ای چیزی مدرسه داشت صدبار براشون تکرار می کردم من کلاس چندمم و باید کدوم کلاس بیان که اشتباه نشه ،بعد درمورد شغل آینده مشورت خواستن ازشون شوخی بیش نبود.

دوم دبیرستان رفتم ریاضی و راضی بودم.در حالی که نمی دونستم اصلا قرارِ چه شغلی داشته باشم.از اون همه رشته یه روز با دوستم روی صندلی تکی هامون نوشتیم مهندسی نفت شریف.

بعد از اون به هر کس می گفتیم به شیوه خودش گند می زد به اهدافمون و می گفت برید یه رشته دیگه و این رشته به دردتون نمی خوره و...



سوم دبیرستان:یه بار تصمیم گرفتیم با دوستم تغییر رشته بدیم دبیر هندسه و مدیرمون گفت این کار رو نکنیم و خودمون هم نخواستیم و یادمون رفت.



پیش:من تا موقع جمع بندی درس می خوندم اما نه خیلی خوب . به خاطرتب رتبه برترهای تجربی شهر و اینکه به آینده شون فکر می کردیم و یه سری پیش زمینه دیگه و نبود بازارکار توی مهندسی تصمیم گرفتیم که تغییر رشته بدیم.


کنکور اون سال که هیچی.

سال بعدش دیپلم تجربی گرفتم زیست و زمین رو پاس کردم و خلاصه بگم تا قبل از عید خوب بود ولی بعدش اصلا حالم خوب نبود یه دفعه زدم زیر همه چی.نمی دونستم با خودم چند چندم؟

نه علاقه ای نه انگیزه ای، هیچیییی.

اون سال کنکور ندادم و بعد از یه ریکاوری شروع کردم به خوندن، بکوب می خوندم  تا اینکه چند ماه بعدش  دوباره افسرده شدم، واقعا نمی دونستم باید چه کار کنم.از زمین و زمان کمک می گرفتم .پیش یه مشاور و یه روانشناس و...رفتم و ازشون می پرسیدم باید چه کار کنم ؟.می گفتن برو دنبال علاقه ات!

علاقه چی بود اصلا من هیچ وقت دقیق روش فکر هم نکرده بودم.

کنکور ۹۷هم گذشت و من هیچ کاری نکرده بودم.

یه موجود افسرده که چند کیلو وزن اضافه کرده،توی یه اتاق نیمه کاره بالای خونمون که سر و سامونش دادم فقط و فقط می نشستم و هیچ کاری نمی کردم.با بدبختی حموم می رفتم و نمی تونستم توی یه جمع شلوغ دَووم بیارم چه برسه به مهمونی رفتن و جشن و عروسی...

تصمیم گرفتم که یه تکونی بخورم.

دنبال یه نور بودم ،یه روشنایی ...

همیشه دوست داشتم بعد از اینکه شاغل بشم برم سراغ هنر ولی تابستونی که گذشت رفتم کلاس نقاشی،یکی از دوستام گفت بیا بریم کلاس کامپیوتر یکی گفت بیا برو آتلیه کار کن هنرجو می خوان ولی تصمیم گرفتم که برم کارگاه خیاطی.


الآن: افسردگی رفته اما ریشه کن نشده.

من هم چنان کار می کنم.

و دنبال علاقه ام می رم.

حتی دارم کتابای هنر رو جور می کنم تا کنکور هنر شرکت کنم.اما نمی دونم این بار راهم درسته یا نه؟می ترسم،می ترسم از پشیمونی.نمی دونم دارم درست میرم یا نه.نمی دونم....


 پ.ن:بعد از این همه نوشتن هنوزم جواب سوال اول رو نمی دونم.ولی اینو می دونم من عاشق کار کردنم.دوست دارم کار کنم، (اینارو توی این مدتی که کار کردم فهمیدم.)ایده بدم،از خلاقیت و نوآوری تو کارم استفاده کنم،مرتب و دقیق و بانظم باشم ،کارم همش فکر کردن و همش یدی نباشه.(مخلوط) هیچی دیگه نوشابه لطفاً!! :))

  • فاطمه :)

کم کم دارم گم می شوم در میان خودم،

خودم بارها می گردم در میانِ خودم به دنبال خودم،

بخش کوچکی از من، بینِ بزرگ بخشِ دیگریم، گم شده است

و دلم برای کوچیکه خیلی تنگ شده است...!


 

  • فاطمه :)